|
لحظه های بی تو بودن چه به روز من آوردن خنده هامو خط کشیدن آرزوهامونو بردن این قرارمون نبود که تو بری یه جای دیگه من با من تنها بشم تا دل تو آروم بگیره هنوزم واسم محاله که دیگه پیشم نباشی وقتی که میام ملاقات زیر خاکت خفته باشی هنوزم باور نکردم دستامون از هم جدا شد قلب تو رفت زیر خاک و گریه هامون بی صدا شد کجان اون شبای روشن که با حرفامون سحر شد کجان اون دوتا دلی که وقت رفتنت تلف شد مهربون من به چشمام چه جوری بگم که نیستی خودمم باور نکردم یعنی رفتی دیگه نیستی؟ یکی این گوشه ی دنیا از غم تو جون به لب شد سر به دار شیشه ها داد اما بازم زنده تر شد زنده موند تا درد دوریت پاهاشو ازش بگیره تنها با غمت بسازه یا نشد بی تو بمیره ***** + نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388 10:56 توسط نیلوفر زاهد |
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388 0:1 توسط نیلوفر زاهد |
مهربان همسفر خسته ی من باز بیا
بشکن این فاصله را عشق همین جاست بیا جای اشک از چشم من خون میچکد آنکه جان میدهد اینجاست بیا قطره ای آب از بهشت آور هنوز دختری تشنه به آب است بیا در پی عشقت هراسان میروی؟ وعده ی پنج شنبه اینجاست بیا عزیز دلم امروز به یاد پنج شنبه های انتظارم مثل همیشه به ملاقاتت آمدم بی همتای من امروز باران باز هم صورتم را خیس کرد و اشکهای بی شمارم را محو ساخت عشق من امروز پس از مدتها صدای فریاد های خودم را شنیدم... فریاد ها و هق هق های بی جوابم... امروز تا میتوانستم فریاد زدم صورتت را بوسیدم و با اشکهایم نامت را غسل دادم.... این پنج شنبه هم گذشت و تو نیامدی... من تا ابد انتظار بازگشتت را میکشم... هر پنج شنبه را برای دیدنت می آیم ای کاش هفته ی بعد بیایی... ***** + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 22:24 توسط نیلوفر زاهد |
دوست داشتم برگهای دفترم پر ز شادی باشند دوست داشتم جای من در روزگار گرم و خالی باشد دوست داشتم جوهر خودکارمن مثل چشمان تو آبی باشد دوست داشتم خیسی هر ورقش قطره آبی باشد که از این ابر سیاه میبارد دوست داشتم دست من تا قله ی عشق رسد یا اسیر تو شوم یا که در آخرش رهایی باشد دوست داشتم از زمین تا آسمان پر بکشم دست تو همسفر راه سمایی باشد دوست داشتم عشق متروک امروز مملو از عشق من و تو سبز و آبی باشد ***** + نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 14:52 توسط نیلوفر زاهد |
عشق من امشب میخوام بهت بگم که راستی راستی پاییز هم اومد این پاییز بدون تو اولین برف و بارون رو روی صورت من گذاشت این برگ رو به یاد اولین پاییز انتظارم برداشتم و توی دفتر گذاشتم این برگ زرد همون برگیه که یه روزی با من و تو سبز بود امروز دیگه جون نداره... خشک شده... زرد شده باورم نمیشه ... باورم نمیشه که همه ی اون روزا شده کلمه های دفترم جمله هایی که وقتی میخونمشون تا ساعت ها به یه نقطه خیره میشم و خاطراتمون رو باهاشون ورق میزنم... زیر روزهای با تو بودن خط میکشم تا دوباره وقتی میخونمشون یادم بمونه که طلایی ترین روزهای زندگیم همین روزهای با تو بودن بود. روزهای بدون میم رو کم رنگ مینویسم که حتی موقعی که دوباره دفترم رو میخونم از روشون به سرعت بگذرم ، جمله هایی که تمام دردای منو توی خودشون جا دادن دردایی که هیچکس بعد از من با خوندن دفترم هم نمیتونه درکشون کنه. بی همتای من امشب 89 شبه که من چشم انتظارتم ... چشم انتظار بازگشتت امشب 89 شبه که هر شب به امید دیدنت میخوابم... امشب 89 امین شب تنهایی من هم سپری میشه ، تمام شبهایی که با بغض و ناله سر شد... شبهایی که تا بالاترین جایی که میتونستم پر کشیدم روزها و شبهای بدون تو میلاد ... باورم کن ، باورم کن که من از مجنون و فرهاد چیزی کمتر نکشیدم بخدا میدونم که عشق من در قبال تو خیلی ناقابل بود اما دردی که من کشیدم در حد و اندازه ی من نبود ؛ دردای من از تصور هم بدورن زخمهایی که به زحمت روشون رو پوشوندم ... هرگز روزهای با تو بودن و این روزهای بدون تو رو فراموش نمیکنم... ***** ***** عکس : دفتر عشق متروک + نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 22:1 توسط نیلوفر زاهد |
تو اگر رهگذر خانه ی متروک منی بی تفاوت از من خسته و تنها نگذر شاید امروز کمی خسته ام اما روزی چون پرستو در سفر بوده ام از من نگذر من دو بالی داشتم تا بی کران آسمان تیر دنیا مقصدش من بودم از من نگذر یکه بالم را نشان کردو فتادم روی خاک خاک شد همدم من جای تو ، از من نگذر تیز بال آسمان بودم و اینک جایم پیش تک بال سیاهم شده از من نگذر بشکن این فاصله ها را دل بکن از آسمان یک قدم نزدیک من روی زمین بردار و از من نگذر *****
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 14:37 توسط نیلوفر زاهد |
دسته ای گل چیدم از باغ دلم برسر کوی غریبی بنهم کپه ای خاک که گویند به من خاک توست سجده به خاکش بزنم غرق ناله ، غرق اشکم ،غرق آه پیش رویم گشته این دنیا سیاه باورش سخت است محال است دل من بپذیرد که زند بر آن نگاه عشق من اینجاست ؟پس اینجا کجاست؟ نازنینم را که داده دست خاک؟ او که روزی غرق شور و عشق بود بی صدا اینجاست در آغوش خاک؟ همدم من بعد از این نام گلیست که شده هک روی این سنگ سیاه یاد تو در خاطر دخترکی شد به یادش ماندنی تا دل خاک
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× سلام هر کسی واسه ی عزیزش عزیزه میلاد برای من عزیز بود ، یه آرزوی محال بود که فقط برای مدتی حقیقت پیدا کرد امروز من دیگه اون آرزوی محالو ندارم... کی بیشتر از من میلادو دوست داره؟؟؟ خودم ، من عاشق میلاد بودم... شاید یه عشقی مثل اون چیزایی که تو قصه ها میخوندین من ساده نبودم...بار اولی هم نبود که به کسی دل میبستم... و بابت هیچ جدایی ناراحت نمیشدم اما این فرق داشت، میلاد یه اتفاق بود که منو زیرو رو کرد. من حالم بد نیست... من این اشکارو دوست دارم... من این دنیارو اگرچه میلادو نداره اما دوست دارم...چون توی این دنیا یه نفر صادقانه یکی دیگرو دوست داره... اینجا یه نفر هست که اگرچه از عشق ابدیش دوره اما هرگز بهش خیانت نمیکنه باهاش صادقه و عاشقانه دوستش داره. شما حال منو نمیفهمید...منم از کسی انتظاری ندارم... من خدارو دارم...میلادو دارم این عشق حق میلاد بود... من اجازه نمیدم کسی این حقو از اون بگیره کدوم یکی از شما واسه ی ملاقات با عشقتون سر خاکی میرید که جز یه اسم هیچ شباهت دیگه ای با همنفستون نداره؟؟؟ کدوم یکی از شما با اشکاتون خواستین که این فاصله هارو آب کنید اما نشده؟؟؟ شما همه فقط خواننده هستید از روی نوشته های من با سرعت رد میشید نه داغی که روی دله منه درک میکنید... نه احساس منو من نمیخوام میلادو عذاب بدم... من تو دنیای خودم با میلاد خوشم اینا خرافات نیست ... منم روانی نیستم... اما نمیتونم همه چیزو توضیح بدم شاید یه روزی فهمیدید.... این جمله رو چند سال پیش نمیدونم از کجا اما برداشتم و توی دفترم نوشتم ***داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا میشوند، این است که آنها از دوست داشتن باز میمانند.*** شاید این بهترین چیزی بود که در مصداق حرفام میتونستم بگم. بدروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود تا روز موعود + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 18:33 توسط نیلوفر زاهد |
پشت هر پنجره ی بسته ی سرد
چشم ماتم زده ام مانده به راه از پس هر گذر ره گذری بی هوا به کوچه میکنم نگاه بوی باران در اتاق کوچکم با غم من بی وفایی میکند قطره ی باران نمیبارد ز ابر اشک من را باز جاری میکند چشم هایم را به روی زندگی با خیال دیدنت من بسته ام مجرمم من به گناه عشق تو در مجازات این چنین بشکسته ام ***** + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 15:49 توسط نیلوفر زاهد |
من بدون او ته این دفتر پژمرده ام من بدون او تمام زندگی را مرده ام من بدون میم میلادم تمام روزها کوچه ها را از پی اش پیموده ام من شبم رنگ سیاهی تمام آسمان من همان برگ گل افسره ام من که روزی عاشق و دیوانه بودم امروز بید مجنونم ز عشق آشفته ام من در روزهای بدون تو ، جز خاطرات شیرین روزهای با تو بودن هیچ دلخوشی ندارم. من بدون تو در حسرت تمام آرزوهایم ماندم... آرزوهایی که نزدیک ترینشان رسیدن به تو بود به نزدیک ترین آرزویم نرسیدم... حالا که دیگر تو نیستی به آرزوهای دور و درازمان هم نخواهم رسید... من همانی هستم که به عشق و عاشقی میخندید... حالا عاشق شده ام و در داغ همان عشق میسوزم... روزگار طاقت خنده هایم را نداشت من همان نیلوفرم ... امروز فقط نفس نمیکشم... من همان عشق توام.... این روزها فقط چهره ام افسرده است ... عشقت هنوز دلیل نبض نامنظم این جسم سرد است من بدون تو همان عشق متروکم در روزهای بدون تو... من همان "نون" هستم که این روزها دیگر "میم" را ندارد... *****
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 20:15 توسط نیلوفر زاهد |
عشق من ببین روزگار با من چه بی رحمانه تا میکند... ببین عشق من دیگر تنها نیستی ... من هم تنها شده ام تازه تنهایی را میفهمم... تو که رفتی... دیگران هم نماندند... آنها هم تنهایم گذاشتند دیگر به حرفهایشان نیازی ندارم... حرمت این تنهایی بیشتر از حضور آنهاست... من در روزهایم بدون تو با تو بودن را دوباره احساس میکنم... دیروز کنارم بودی... امروز دیگر نیستی اما من تورا احساس میکنم... من تورا در تنهایی ام احساس میکنم... و باز هم تنهایی....
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 18:35 توسط نیلوفر زاهد
|