|
من بدون او ته این دفتر پژمرده ام من بدون او تمام زندگی را مرده ام من بدون میم میلادم تمام روزها کوچه ها را از پی اش پیموده ام من شبم رنگ سیاهی تمام آسمان من همان برگ گل افسره ام من که روزی عاشق و دیوانه بودم امروز بید مجنونم ز عشق آشفته ام من در روزهای بدون تو ، جز خاطرات شیرین روزهای با تو بودن هیچ دلخوشی ندارم. من بدون تو در حسرت تمام آرزوهایم ماندم... آرزوهایی که نزدیک ترینشان رسیدن به تو بود به نزدیک ترین آرزویم نرسیدم... حالا که دیگر تو نیستی به آرزوهای دور و درازمان هم نخواهم رسید... من همانی هستم که به عشق و عاشقی میخندید... حالا عاشق شده ام و در داغ همان عشق میسوزم... روزگار طاقت خنده هایم را نداشت من همان نیلوفرم ... امروز فقط نفس نمیکشم... من همان عشق توام.... این روزها فقط چهره ام افسرده است ... عشقت هنوز دلیل نبض نامنظم این جسم سرد است من بدون تو همان عشق متروکم در روزهای بدون تو... من همان "نون" هستم که این روزها دیگر "میم" را ندارد... *****
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 20:15 توسط نیلوفر زاهد |
عشق من ببین روزگار با من چه بی رحمانه تا میکند... ببین عشق من دیگر تنها نیستی ... من هم تنها شده ام تازه تنهایی را میفهمم... تو که رفتی... دیگران هم نماندند... آنها هم تنهایم گذاشتند دیگر به حرفهایشان نیازی ندارم... حرمت این تنهایی بیشتر از حضور آنهاست... من در روزهایم بدون تو با تو بودن را دوباره احساس میکنم... دیروز کنارم بودی... امروز دیگر نیستی اما من تورا احساس میکنم... من تورا در تنهایی ام احساس میکنم... و باز هم تنهایی....
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 18:35 توسط نیلوفر زاهد
..:::طلوع هشتمین اختر ولایت برعموم شیعیان تهنیت باد:::.. خدايا قسمت من اينچنين باشد كه بدون ديدارش دم نزند يادم خوب ميدانم كه كوچكم يا رب ولي چه كنم كه دل به او دادم شده ام غمگين و ديده ام خونين ز تمام گناهي كه به دوش خود دارم چه ميشود شفاعتم كند مرا در آن لحظه اي كه نياز به او دارم قلمم رنگ قافيه ميزند وقتي قصد به وصف او دارم وسعت دفترم چه كم شده است وقتي بر لبم نام او دارم در كلامم زبانه ميزند آتشي لحظه اي كه ذكر ضامن آهو دارم فهوالله احسن الخالقين كه بنده اي پاك همچو او دارد اهل آسمان را چه ميشود امشب آن زمان كه ستاره هشتم قصد طلوع دارد خدايا بازهم فرصتم بده شايد ببينمش مني كه اميد به وصال او دارم كم كم خوابي به چشم ميبينم آن زمان كه ديده به روي آرزو دارم گردفتر شعرم بوي برين دارد شك ندارم ز نام او بارد خدايا مرا ببخش اگر كلامي نيست كه در وصف او آرم ***** + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 17:56 توسط نیلوفر زاهد |
خدایا... بگو کجا برم؟؟؟ کجا دنبالش بگردم؟؟؟؟ یه نشونی.... یه خبری... هیچی .... هیچی ندارم میدونی چند وقته خواب به چشمام نیومده؟؟؟ حتی حسرت یه بار دیدن عشقم توی خواب واسم شده آرزو.... خدایا... اشک چشمای ناقابلم فدای یه لحظه حضور کسی که بی حضورش بارها تا آسمونت پر کشیدم اما دستم نه به تو رسید نه به اون خدایا کجای آسمون عشق متروکی که انقدر ازت دورم؟؟؟ خدایا .... عشقم کجاست .............................؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 17:41 توسط نیلوفر زاهد
من قلبم را همراه تو به دست خاک سپردم....
جسمت را از من گرفتند... اما من هرگز قلبت را پس نخواهم داد. هرگز تنها یادگاری را که به من بخشیدی به کسی قرض نخواهم داد. این قلب شکسته را گروی قلب خاک خورده ام نگه میدارم و در روز وصالمان در قبال یک لحظه دیدنت،دوباره به تو بازمیگردانم. من قلبت را نگه داشته ام تا به تنها آرزویم برسم... تا رسیدن به آرزویم قول میدهم که از عشقمان مراقبت کنم...نمیگذارم که اسیر خاک شود. روزی به تو گفتم که چشمان آسمانیت مال من است ... قسمت نبود که با چشمانت دنیا را ببینم... قسمت نبود که دنیا را آبی ببینم. حالا هنوز با چشمان سیاه خودم میبینم، دنیا پیش رویم چه تیره است،بی تو بیرنگ است چه بد حالم... اما جز تو کسی حالم را نمیفهمد... چون جز تو قلب من برای هیچکس نزد... جز تو برای هیچ کس دلواپس نبودم... من جز توعشق هیچکس نبودم. اما دیگر چه سود که تو نیستی...من تنها شدم عشق من... به خدا جز تو عاشق هیچ کس نشدم...دوست دارم زمین و زمان را به هم بدوزم... دوست دارم ساعت ها در خیالم حرفهای نگفته ام را به تو بزنم... دوست دارم که جوابم را بدهی.... میلاد.... چه بد حالم... چقدر شکسته ام. لحظه های شقایقی بودنت... آرزوی دیدن رویایت را میکردم اما حالا ... آرزوی ندیدن این کابوس های تلخ را میکنم.... آن زمان به آرزویم نرسیدم...این روزها هم باز در حسرت آرزوهایم مانده ام. این جدایی حقم نبود... عشق من، این سفر زودهنگامت قرارمان نبود. ******** + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 6:11 توسط نیلوفر زاهد |
ومن ...
دستهایم را به سوی تو دراز کردم وچشمان به رنگ آسمانت دستهایم را نگاه کردند ولی رفتی... ومن دنبال تو تا آخر دنیا به روی موج غمهایم شنا کردم صدایم را میان اشک چشمانم رها کردم ومن بازهم شنا کردم ......... تورا بارها صدا کردم ولی جز انعکاس ناله هایم صدایی نشنیدم تن گرم تورا در آبی دریا ندیدم ومن باز هم شنا کردم ... صدا کردم... دوباره امتحان کردم این بار بر روی شنهای سفید ساحل دریا تورا دیدم به دستانت رسیدم... صدایت کردم و باز هم صدایی نشنیدم گریه کردم... از غم دوری دست مهربانت ... از نبود شانه هایت از همه نامهربانی های قلب بی صدایت ... از دلم... از اشک چشمانم ... گله کردم و تو در پاسخم تنها به چشمانم نگاه کردی... دلم لرزید...و تو باز هم نگاه کردی در فضا عطر تنت پیچید ...وتو اینبار خندیدی و من تا میتوانستم به چشمانت نگاه کردم...به لبخندت نگاه کردم ... به این دو اکتفا کردم از پشت سر ... از سوی دریا من صدایی را شنیدیم ولی وقتی که برگشتم ... دگر تورا ندیدم تورا دراوج تنهایی صدا کردم ... صدایی نشنیدم تو رفتی ... باز هم تورا ندیدم از صدای اذان از خواب پریدم.... چشمانم را گشودم... و تورا دیگر ندیدم... ***** + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 8:50 توسط نیلوفر زاهد |
من غرق در تنهایی و غربت شدم نیامدی من در تمام لحظه های زندگی تلف شدم نیامدی گم کردمت در صحن این عشق غریب یک باره دستم را جدا کردی ز خود رفتی دگر نیامدی من سوختم ویران شدم بی تو چقدر تنها شدم من بی حضورت بارها بیگانه تر از ما شدم دردفترم نام قشنگت با قلم چسبانده شد فردا تمام برگهایش پاره شد بر روی پولکهای ماهی قرمز خانه ی ما انعکاس نور چشمان تو در حوض خیال روانه شد تک گل نیلوفر پرچین کنار پنجره بی تو از عشق تو نـــاگـــــه غرق در مرداب شد یکه شاه خانه ی مشکی ما بی وزیرش باخت کیش و مات شد *****
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 19:29 توسط نیلوفر زاهد |
آهای آدمای خاکی .....
به دنیای نارفیقی من بگید بایسته ....
به عقربه های دلتنگی بگید برای گرفتن جون من لازم نیست ثانیه شماری کنن
آهای همشهری ها به کوچه های تهران بگید خاطرات مارو نگه دارن
چقدر تنفس هوای این شهر برام سخته ... چقدر سینم سنگینی میکنه...
چقدر کثیفه ..... تا حالا متوجه نشده بودم ... چرا ؟؟؟
یه کم که بیشتر فکر میکنم دلیلش رو میفهمم ...
تا چند روز پیش من هوای نفسهای عشقم رو تنفس میکردم ...
انقدر غرق درعشق بودم که به این هوای سنگین ... به این زمان لعنتی ...
به این کوچه های دلتنگ
توجه نمیکردم... حواسم اینجا نبود ... حواسم به حرفای میلادم بود ...
راستی چه بادقت گوش میدادم
پا به پای هم توی این شهر دلگیر ، بی اراده و ناخواسته خاطره سازی کردیم ...
تو این مدت هر وقت که از کنار این خاطرات گذر میکنم ... چند لحظه ای صبر میکنم
اشک میریزم... خاطراتمون رو مرور میکنم ... توی اون خاطرات قدم میزنم... کنار تو
اما این بار مثل گذشته ها نیست ... الان بازم کنارتم اما از گذشته ها دلتنگ ترم...
اینبار مجازات دارم میشم اما اون موقع پاداش ندیدنت اون شور عجیب لحظه ی دیدنت بود
الان مجازاتم ندیدن چشمای آبیته...نگرفتن دستای مهربونته .... مجازاتم تنفس هوای دوریه
اون روزا هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم خدا به پاداش کدوم کار خوبم تورو به من داد؟
این تنها دغدغه ی ذهنم بود....
این روزا هرچی فکر میکنم نمی فهمم خدا به مجازات کدوم کار بدم تورو از من گرفت؟
این یکی هم به هزار علامت سوال توی ذهنم اضافه شد... مهم نیست دیگه به دنبال جواب نیستم
اون روزا تنها هدفم .؟.؟.؟....... اما امروز دیگه تو نیستی که به هدفم برسم...
چه بیرحمانه تنها شدم...
آهای روزگار ... یه نارفیقی طلب قلب سنگیت ... تلافی میکنم...
*****
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 0:20 توسط نیلوفر زاهد |
هر شب کابوس خیسی آرامشم را به هم میریزد...
هر لحظه به یاد تو و خاطرات کوتاهمان هستم... مدام حرفهایت در گوشم طنین می اندازد یاد اولین روزی که به دیدار هم آمدیم بخیر عشق من ... پنج شنبه بود یاد روزی که دلتنگم بودی بخیر... پنج شنبه بود ... خواستیم همدیگر را ببینیم اما نشد یاد روزی که از جسمت خداحافظی کردم هم گرامی ... پنج شنبه بود ... چه تلخ بود بعد از رفتنت پنج شنبه ها می آیند و تو نیستی ... دنبالت میگردند... پیدایت نمیکنند میروند ....... هر هفته یک پنج شنبه به دیدارمان نزدیک تر میشود ... هر هفته به یاد پنج شنبه ها به ملاقاتت خواهم آمد.... ببین عشق من ... من همیشه عاشقت خواهم ماند ... من به یاد چشمانت خواهم ماند نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده ... هیچ کس نمیداند ... هیچ کس اشکهایم را ندید ... هیچ کس به یاد من نبود ... همه عزادار تو بودند حتی تو هم یادم نکردی ... بعد از رفتنت نه تو بلکه عشق،قلبم را شکست رفتن تو شد داغی بر روی قلب شکسته ام ... شد تلخ ترین خاطره ی زندگی ام تو که تحمل دوری را نداشتی هم نفس من ... چطور این دوری را طاقت می آوری؟؟؟ قلم عشق متروک را به خون عشقمان آغشته کردی ... جوهراین قلم جز نام تو نمینویسد عزیزم دوستت دارم مسافر عشق متروک ... دوستت دارم همسفر کوتاه زندگی ... ***** + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 12:48 توسط نیلوفر زاهد |
و خدایی که دراین نزدیکیست ....
ای پیامبر نباید آنان را که هر صبحگاه و شبانگاه خدارا میخوانند از پیش خود برانی ( انعام 53) ای رسول من بگو اگر به سوی خدا متوجه نشوید و دعا نکنید پروردگارم به شما اعتنا نخواهد کرد (فرقان77) امام صادق(ع) : هنگامی که بنده ی مومن دعا کند خداوند عزّوجلّ به فرشتگان گوید با اینکه دعای این بنده مستجاب است در عین حال حاجتش را دیرتر برآورید چون من دوست دارم آوازش را بشنوم پیامبر اکرم (ص): دعا کنید در حالی که یقین و اطمینان داشته باشید که دعای شما مستجاب خواهد شد امام علی (ع):دعا سپر مومن در مقابل بلاها ست و اگر درب خانه ای را زیاد بکوبی عاقبت به رویت باز میشود.خداوند دوست دارد بندگانش از او درخواست کنند وبه پاداش دعای آنان در روز قیامت مانندعملهایی دیگرشان خواهد داد. التماس دعا ....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 23:18 توسط نیلوفر زاهد
|